وصیت

آنچه دوست دارم فرزندانم بدانند

وصیت

آنچه دوست دارم فرزندانم بدانند

گوشه ای از فضایل سلمان فارسی


در اینجا باید برای شناخت بیشتر سلمان، نگاهی کوتاه به روایات اسلامی ‏می افکنیم:‏
‏1- امام علی علیه السلام نام سلمان را «سلسل» گذاشت و او را با این لقب ‏باد می کرد. شاید بدان خاطر بود که ‏پیامبر صلی الله علیه و آله در شأن سلمان فرموده بود:‏
‏«سلسل یمنح الحکمه؛ سلمان آبشار گوارایی است که حکمت و دانش ‏از او تراوش می کند.» (1)‏
‏2- ابن بریده می گوید:« رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود:« خداوند ‏مرا فرمان داد تا چهار نفر را دوست بدارم و به من خبر داد که آنها را ‏دوست می دارد، آنها عبارتند از: علی علیه السلام، سلمان، ابوذر و ‏مقداد.» (2)‏
‏3- امام صادق علیه السلام فرمود:‏
‏«ان سلمان علم الاسم الاعظم؛ سلمان به اسم اعظم آگاهی دارد.» (3)‏
‏4- پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:« بهشت مشتاق ‏دیدار تو و عمار و سلمان و ابوذر است.» (4)‏
‏5- امام کاظم علیه السلام فرمود:« وقتی که روز قیامت می شود، منادی ‏خدا ندا می کند: «کجایند حواریون ( یاران مخصوص) پیامبر صلی الله ‏علیه آله که عهد شکنی نکردند و در صراط پیامبر صلی الله علیه و آله ‏باقی ماندند؟» سلمان و مقداد و ابوذر برمی خیزند.»(5)‏
‏6- امام باقر علیه السلام فرمود: « بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله ‏همه ی افراد جز سلمان، ابوذر و مقداد در راه (صحیح ) اسلام متزلزل ‏شدند.» (6)‏
‏7- امام علی علیه السلام و امام صادق علیه السلام فرمودند: « سلمان، علم ‏پیشینیان و آیندگان را می داند و او دریایی است که هر چه از آن ‏استفاده شود، کم نمی شود و او جزء خاندان ما اهلبیت است.»‏
‏8- در ماجرای جنگ خندق، در سال پنجم هجری، طبق پیشنهاد سلمان، ‏قرار شد در برابر دشمن خندق (کانال به عنوان سنگر) حفر کنند، رسول ‏خدا صلی الله علیه و آله حفر آن را بین مسلمانان تقسیم کرد و برای هر ‏ده نفر کندن چهل ذراع (حدود 20 متر) را تعیین نمود، (7) سلمان فردی ‏نیرومند و کارآمد بود، مهاجران گفتند: سلمان از ما است ( یعنی نام او را ‏در لیست مهاجران دیگر در گروه های ده نفری ما قرار دهید).‏
انصار گفتند: سلمان از ما است.‏
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «سلمان از ما اهلبیت است».(8)‏
این جمله (سلمان از ما اهلبیت است) تنها در این مورد( جنگ خندق ) ‏گفته نشده، بلکه این تعبیر به طور مطلق از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله ‏و امام علی علیه السلام و بعضی امامان علیهم السلام دیگر در موارد ‏مختلف، آمده است.(9)‏
این تعبیر پر معنی، حاکی است که سلمان از نظر معنوی در سطح بسیار ‏بالا است که جزء اهلبیت پیامبر علیه السلام شده است.‏
مطالب دیگری که در مورد سلمان گفته شده به طور صریح، این ‏موضوع را تأیید می کنند؛ مثلا امیرمؤمنان علی علیه السلام در شأن ‏سلمان (در پاسخ حذیفه که درباره ی سلمان سؤال کرده بود) فرمود:‏
‏«ما اقول فی رجل خلق من طینتنا و روحه مقرونه بروحنا، خصه الله تعالی ‏من العلوم باولها و آخرها و ظاهرها و سرها و علانیتها؛ من درباره ی ‏کسی که از سرشت ما آفریده شده و روحش با روح ما آمیخته شده، چه ‏می توانم بگویم، خداوند او را به آغاز و انجام علوم و ظاهر و باطن و ‏رموز دانش ها، اختصاص داده است.» (10)‏
عارف قرن هفتم، محی الدین ابن عربی ( متوفی 638 ه.ق) در شرح ‏جمله ی ( سلمان منا اهل البیت) می گوید:‏
‏«اضافه و پیوند سلمان به اهلبیت علیهم السلام در این عبارت، بیانگر ‏گواهی رسول خدا صلی الله علیه و آله به مقام عالی طهارت سلمان ‏است، زیرا منظور از قرار دادن سلمان به عنوان جزیی از اهلبیت، جزئ ‏نسبی نیست. بنابراین، این پیوند مربوط به صفات است. نتیحه اینکه: ‏وجود سلمان از نظر خصلت های انسانی با وجود اهلبیت نبوت، گره ‏خورده است... پس سلمان در سطح عالی مقام انسانیت در کنار اهلبیت ‏علیهم السلام می درخشد.»
دوستی و دشمنی با سلمان و تقرب او به پیامبر صلی الله علیه و آله
جابر بن عبدالله انصاری می گوید: «از رسول خدا صلی الله علیه و آله ‏درباره ی مقام سلمان پرسیدم، فرمود: سلمان دارای علم گذشته و آینده ‏است. خداوند، دشمن او را دشمن دارد و دوستش را دوست بدارد.»(11)‏
‏«عایشه» می گوید: «سلمان جلسات خصوصی شبانه با رسول خدا صلی ‏الله علیه و آله داشت که اکثر اوقات آن حضرت را فرا می گرفت.»(12)‏

سلمان یک شیعه ی حقیقی ‏
جماعتی از شیعیان در خراسان، برای زیارت حضرت رضا علیه السلام ‏به در خانه ی آن حضرت رفتند. اجازه ی ورود طلبیدند، آن حضرت به ‏آنها اجازه نداد، پس از چند روز رفت و آمد، به آنها اجازه ی ورود ‏داده شد و به محضر آن حضرت رسیدند. آنها هنگام اجازه گرفتن، به ‏دربان گفته بودند:« ما از شیعیان امام علی علیه السلام هستیم».‏
حضرت رضا علیه السلام به آنها فرمود:‏
‏«و یحکم انما شیعه امیرالمؤمنین، الحسن و الحسین و سلمان و ابوذر و ‏المقداد و عمار و محمد بن ابی بکر، الذین لم یتخالفوا شیئا من اوامره؛ ‏وای بر شما! شیعیان امیرمؤمنان علی علیه السلام عبارت بودند از: حسن ‏علیه السلام، حسین علیه السلام، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار ومحمد بن ‏ابی بکر آنانکه هیچگاه از اوامر علی علیه السلام مخالفت نکردند و ‏همواره پیرو آن حضرت بودند.»(13)‏

اسرار فاش نشدنی
هنگامی که سلمان ازدواج کرد، شب زفاف در اطاق خلوت به همسرش ‏گفت: «خلیلم رسول خدا صلی الله علیه و آله سفارش (مستحبی) کرده ‏که وقتی یکی از ما کنار همسر خود قرار گرفتیم، از عبادت و اطاعت ‏خدا غافل نباشیم.» سپس بی درنگ هر دو برای نماز آماده شدند، سلمان ‏در جلو و عروس پشت، ساعاتی را به عبادت گذراندند و سپس به ‏بستر رفتند.‏
صبح که شد، عده ای به حضور سلمان آمدند، در حین گفتگو ‏پرسیدند: «همسرت را چگونه یافتی؟» و این سؤال از طرف آنان، سه بار ‏تکرار شد.‏
سلمان در پاسخ فرمود: خداوند پرده ها را از این جهت قرار داده که ‏اسرار و مسایل خصوصی افراد فاش نگردد، از رسول خدا صلی الله علیه ‏و آله شنیدم که فرمود:‏
‏«المتحدث عن ذلک کالحمارین یتشامان فی الطریق؛ آن کس که این ‏گونه اسرار را فاش می کند و با کسی در این باره گفتگو می نماید، ‏مانند دو الاغ هستند که در جاده همدیگر را بو می کنند».(14)‏

ارزش احترام گذاشتن به مؤمن
سلمان می گوید: «روزی به خانه پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم . آن ‏حضرت بر متکایی تکیه کرده بود، آن متکا را کنار من گذاشت تا بر آن ‏تکیه کنم، سپس به من فرمود: «ای سلمان هر مسلمانی که وارد بر برادر ‏مسلمانش گردد و آن برادر مسلمان به احترام او، متکایی کنار او ‏بگذارد، حتما خداوند گناهان آن برادر مسلمان را می آمرزد.»(15)‏

کرامت عجیبی از سلمان
روزی ابوذر غفاری به دیدن سلمان رفت. دیگ غذای سلمان روی ‏آتش بود، به هنگام سخن، دیگ غذا وارونه شد ولی از آب گوشت آن ‏چیزی نریخت، ابوذر بسیار تعجب کرد.‏
سلمان دیگ را برداشت و روی آتش نهاد، برای بار دوم در حین سخن، ‏دیگ سرازیر شد، ولی باز هم چیزی از آن نریخت، ابوذر که شگفت ‏زده شده بود، از منزل خارج شد و در این باره فکر می کرد. ناگاه با ‏علی علیه السلام برخورد کرد، علی علیه السلام از او پرسید: «چرا از ‏منزل سلمان بیرون آمدی؟ و چرا ناراحتی هستی؟»‏
ابوذر ماجرا را گفت. امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود: «ای ابوذر! اگر ‏آنچه سلمان می داند برای تو بازگو کند (چون اندیشه ی تو کشش آن را ‏ندارد) خواهی گفت: خدا قاتل سلمان را رحمت کند (که مثلا خیال می ‏کنی که او این کارها را به وسیله ی سحر و جادو انجام می دهد).‏
ای ابوذر! سلمان از باب های الهی است، کسی که او را درست بشناسد ‏و بپذیرد، مؤمن است و کسی که او را انکار کند و فضایل او را نپذیرد ‏کافر است و سلمان از ما اهلبیت است.» (16)‏

شرکت سلمان در جنگ ها
اکثرسیره نویسان، می نویسد، نخستین جنگی که سلمان در آن شرکت کرد، جنگ خندق ‏بود (در سال پنجم هجرت) زیرا پس از آنکه از بردگی آزاد گردید، ‏نخستین جنگی که پیش آمد جنگ خندق بود و سلمان در همین جنگ ‏نقشه ی حفر خندق را پیشنهاد کرد و مورد قبول پیامبر صلی الله علیه ‏وآله واقع شد و به فرمان آن حضرت خندق ( کانال بزرگ و عمیق) را ‏کندند و وقتی دشمن رسید، نتوانست از آن عبور کند و وارد مدینه ‏گردد و گفت: این نیرنگ را عرب نمی دانست، این از عجم است. توان ‏جسمی سلمان در این جنگ به حدی بود که مطابق نیروی ده نفر در ‏کندن خندق ، کارساز بود.‏
سیره نویس معروف «برهان الدین الحلبی الشافعی » می نویسد:‏
‏«و انما وقع التنافس فی سلمان رضی الله عنه لانه کان رجلا قویا یعمل ‏عمل عشره رجال فی الخندق ؛ بین مسلمانان در مورد کمک گرفتن از ‏سلمان (خدا از او راضی باشد) اشتیاق بسیار پیدا شد ( هر گروه او را به ‏سوی خود دعوت می کرد ) او مردی نیرومند و پرتوان بود که به اندازه ‏ی ده نفر در حفر خندق کار می کرد .» (17)‏
سلمان پس از جنگ خندق، در همه ی جنگ های رسول خدا صلی الله ‏علیه و اله شرکت کرد و بعضی معتقدند حتی سلمان آن هنگام که هنوز ‏برده بود، در جنگ بدر و احد شرکت نمود و در صف مسلمانان بود. ‏‏(18)‏
در جنگ طائف، در سال هشتم هجرت، پس از فتح حنین مشرکان وارد ‏قلعه ی طائف شدندکه با دروازه ها و دژهای بلند محاصره شده بود، ‏مسلمانان مدتی برای فتح قلعه کوشیدند ولی نتیجه نگرفتند، یکی از ‏کارهای مسلمانان، ساختن منجنیق بود، برای ساختن این دستگاه از ‏سلمان نظرخواهی کردند و این دستگاه با دخالت و نظارت مستقیم ‏سلمان ساخته شد و سپاه اسلام به وسیله ی آن به سوی دشمن، سنگ ‏پرتاب می کردند، گر چه در آنجا با این وسیله نیز نتوانستند قلعه را فتح ‏کنند، ولی رعب و وحشت سختی بر دل دشمن افکندند که بعدها برای ‏تسلیم و عقب نشینی دشمن، بسیار مؤثر بود. (19)‏

سلمان آشنای صمیمی خاندان رسالت
سلمان می گوید: در محضر حضرت زهرا (س) بودم، دیدم که فاطمه ‏‏(س) نشسته بود و آسیابی پیش روی او قرار داشت و به وسیله ی آن ‏مقداری جو را آرد می کرد. نگاه کردم دیدم دسته ی آسیاب خون ‏آلود است و حسین علیه السلام ( که در آن هنگام کودک شیرخواری ‏بود) در گوشه ی خانه بر اثر گرسنگی به شدت گریه می کند. عرض ‏کردم: ای دختر رسول خدا! چندان خود را به زحمت نینداز و اینک این ‏فضه (کنیز شما) در خدمت حاضر است.‏
فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من سفارش نمود تا کارهای ‏خانه را یک روز من و روز دیگر فضه انجام دهد، دیروز نوبت فضه بود ‏و امروز نوبت من است.‏
عرض کردم: من بنده ی آزاد شده ی شما هستم، من حاضر به خدمت ‏می باشم یا آسیا کردن جو را به عهده ی من بگذار یا پرستاری حسین ‏علیه السلام را .‏
فرمود:«من برای پرستاری حسین علیه السلام مناسب تر هستم ، تو ‏آسیاب کردن را ، بر عهده بگیر.» من مقداری از جو را آسیاب کردم، ‏ناگهان صدای اذان شنیدم، به مسجد رفتم و نماز را با رسول خدا صلی ‏الله علیه و آله خواندم. پس از نماز، این مطلب را به علی علیه السلام ‏گفتم. آن حضرت غمگین برخاست و به خانه رفت. سپس دیدم، خندان ‏بازگشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله از علت خنده اش پرسید.‏
امیرمؤمنان علی علیه السلام عرض کرد: نزد فاطمه (س) رفتم، دیدم او ‏به پشت خوابیده و حسین علیه السلام روی سینه اش به خواب رفته است ‏و آسیاب در پیش روی او، بی آنکه دستی آن را بگرداند، خودبه خود ‏می چرخد.‏
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ای علی! آیا نمی دانی که برای ‏خدا فرشتگانی است که در زمین گردش می کنند تا به محمد و آل ‏محمد صلی الله علیه و آله خدمت کنند؟ این خدمت آنها تا روز قیامت ‏ادامه دارد.»(20)‏

شایستگی های سلمان از زبان پیامبر صلی الله علیه و آله ‏
امام علی علیه السلام فرمود: «روزی سلمان در محضر رسول خدا صلی ‏الله علیه و آله نشسته بود، شخص مغروری آمد و سلمان را با کمال ‏گستاخی از محضر آن حضرت دور کرد و خود به جای سلمان نشست. ‏پیامبر صلی الله علیه و آله به قدری خشمگین شد که چشمانش سرخ ‏گردید و رگ آبی میان دو چشمش آشکار شد و با تندی به او گفت: ‏تو مردی را از جایش دور ساختی که خداوند او را در آسمان و رسول ‏خدا صلی الله علیه و آله در زمین دوست دارد و آن حضرت مکرر ‏دوستی خود را آشکار نموده است! ‏
تو مردی را دور می کنی که هر گاه جبرئیل نزد من آمد، امر می کرد تا ‏سلام خدا را به او برسانم، مگر نمی دانی که سلمان از من است، هر ‏کس به او جفا کند به من جفا کرده است و هر کسی او را بیازارد، مرا ‏آزرده است و هر کس او را دور کند، مرا دور کرده است.‏
آیا نمی دانی سلمان کیست؟ خداوند به من امر کرده تا پیشاپیش او را از ‏هنگام مرگ و بلاهای آینده که به مردم می رسد و از گفتار نشان دهنده ‏حق از باطل آگاه سازم!»‏
آن شخص گستاخ، پس از عذرخواهی گفت: مگر سلمان مجوسی ‏‏(زرتشتی) نبود و سپس مسلمان شد؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نه، او مجوسی نبود، بلکه از روی تقیه ( ‏و حفظ جان از خطر مرگ) اظهار شرک می کرد، ولی در باطن مؤمن و ‏یکتاپرست بود. ای اعرابی! همان گونه که خداوند فرموده است:‏
‏«ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا؛ آنچه رسول خدا صلی ‏الله علیه و آله برای شما آورده است، بگیرید و آنچه را نهی کرده است، ‏خودداری کنید.»(21)‏
از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیروی کن و سخن او را انکار نکن تا ‏سزاوار عذاب نگردی، همواره مطیع او باش تا در صف مؤمنان قرار ‏گیری .»(22)‏

آرزوی مرگ
سلمان به دو خصلت علاقه ی بسیار داشت:‏
‏1-‏سجده برای خدا.‏
‏2-‏همنشینی با افراد خوش کلام و درستکار . ‏
به طوری که می گفت: اگر سجده برای خدا و همنشینی با افرادی ‏که سخن زیبا و پاک دارند نبود، آرزوی مرگ می کردم. (23)‏

مهمان نوازی سلمان ‏
ابووائل می گوید: با دوستم به ملاقات سلمان رفتیم و مهمان او ‏شدیم. گفت: اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله از تکلف ( و به ‏زحمت انداختن) نهی نکرده بود، خود را به زحمت انداخته و غذای ‏خوبی برای شما آماده می کردم. سپس نان و نمک حاضر کرد. ‏دوستم گفت: اگر سبزی هم می بود، بهتر می شد.‏
سلمان برخاست و آفتابه ی خود را برد و آن را نزد سبزی فروش ‏گرو گذاشت و مقداری سبزی از او گرفت و آورد. در پایان دوستم ‏گفت: «خدا را شکر که ما را به این غذای ساده، قانع کرد.»‏
سلمان گفت:‏
‏«لو قنعت رزقک لم تکن مطهرتی مرهونه؛ اگر تو اهل قناعت ‏بودی، آفتابه ی من به گرو نمی رفت.»(24)‏

درجه و مقام سلمان ‏
امام صادق علیه السلام فرمود: «ایمان دارای ده درجه است، مقداد ‏در درجه ی هشتم آن، ابوذر در درجه ی نهم و سلمان در درجه ی ‏دهم آن قرار داشت.»‏
نیز فرمود: «به خدا سوگند، علی علیه السلام «محدث» بود و ‏سلمان نیز «محدث» بود.»‏
ابوبصیر عرض کرد:« این سخن را توضیح بده».‏
امام صادق علیه السلام فرمود:« خداوند، فرشته ای را به سوی ‏آنها فرستاد و مطالب را به گوش آنها می خواند.» (25)‏

یک خبر غیبی از سلمان ‏
از خبرهای غیبی سلمان، این بود که سال ها قبل از جنگ جمل، ‏شتری را برای فروش به مدینه آوردند، سلمان آن شتر را می زد.‏
به سلمان گفتند: «این حیوان است، چرا آن را می زنی؟»‏
سلمان در پاسخ گفت: «این شتر، حیوان نیست، بلکه عسکر پسر ‏کنعان جنی است.» و به صاحبش می گفت: «این عسکر را در ‏اینجا نفروش، آن را به محل «حواب» ببر و در آنجا پول خوبی ‏برای آن می دهند.»‏
آن شتر را در مدینه به هفتصد درهم خریدند و همانگونه که سلمان ‏پیشگویی کرده بود، عایشه در جنگ جمل بر آن شتر سوار شد و ‏به جنگ با علی علیه السلام و سپاهش پرداخت. (26)‏
به راستی چرا سلمان آن شتر را می زد؟ و این زدن چه پیامی ‏داشت؟ سلمان با زدن شتر می خواست تنفر خود را از هر چیزی ‏که وسیله و عامل کمک به افرادی که به جنگ اولیای خدا می ‏روند، آشکار کند و پیوند مقدس خود را به علی علیه السلام اظهار ‏نماید و به مسلمانان پیام دهد که خشم و نفرت خود را ازحامیان ‏باطل آشکار کنید و به اولیای خدا بپیوندید.‏

سلمان، مسلمان بافراست و هوشمند
امام باقر علیه السلام در شأن و مقام سلمان فرمود:‏
‏«کان سلمان من المتوسمین؛ سلمان از هوشمندان بود.»(27)‏
توضیح اینکه در قرآن در آیه ی 75 سوره ی حجر می خوانیم:‏
‏«ان فی ذلک لآیات للمتوسمین؛ در این (عذاب قوم لوط) برای ‏هوشیاران، نشانه هایی است.»‏
‏«متوسم» یعنی کسی که تیزهوش است و حقایق را با هوش و ‏سرعت انتقال و ذهن آماده ی خود، درک می کند.‏
از امام علی علیه السلام نقل شده که فرمود: «متوسم، پیامبر صلی ‏الله علیه و آله بود و من بعد از او و سپس امامان علیهم السلام از ‏دودمان من.»(28)‏
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:‏
‏«اتقوا فراسه المؤمن فانه ینظر بنور الله؛ مراقب فراست و ‏هوشمندی مؤمن باشید که او با نور خدا می بیند.»(29)‏
آری چنین فراستی برای سلمان که به تأیید امام معصوم علیه ‏السلام رسیده است، بیانگر اوج علم و درایت و شناخت قوی ‏سلمان درباره ی حقایق و اسرار است.‏

اشعار جالب در شأن و مقام سلمان
ز سلمان که بودی سر داستان ‏
که دانش به او بود همداستان
نه بنشست بر تخت دانشوری
به دانشوری همچو او سروری
ندیده دو بیننده ی روزگار
چه او دانش آموز اندوزکار
بگنج نهانی، زبانش کلید
ز سیماش، راز نهانی پدید
به دانشوری همچو او کس نبود
پیمبر مر او را به دانش ستود
چنین گفت: کازاهلبیت من است
چه ایشان به من یکدل و یکتن است(30)‏

پاسخ قاطع سلمان
مطابق مرام خرافی جاهلی، شخصی سلمان را که از عجم (غیر ‏عرب) بود، تحقیر کرد و گفت: «تو کیستی و چیستی و چه ‏ارزشی داری؟»‏
سلمان در پاسخ او با الهام گیری از قرآن ( آیات 6 تا 9 سوره ی ‏قارعه) که در راستای شکستن غول سیاه تبعیضات نژادی نازل ‏شده است، به او گفت:‏
‏«اما اولی و اولک فنطفه قدره و اما آخری و آخرک فجیفه منتنه ‏فاذا کان یوم القیامه و نصبت الموازین فمن ثقلت موازنه فهو ‏الکریم و من خفت موازینه فهو اللئیم؛ اما آغاز پیدایش من و تو ‏نطفه ی آلوده ای بوده و پایان من و تو مرداری گندیده بیش نیست، ‏هنگامی که روز قیامت فرا رسد و ترازوهای سنجش اعمال نصب ‏گردد، هر کس تراوزی عملش سنگین بود، شریف و بزرگوار ‏است و هر کس ترازوی عملش سبک بود، پست و لئیم است.» ‏‏(31)‏

روایتی از پسر سلمان ( تحفه ی بهشتی) ‏
در کتاب مهج الدعوات آمده است که عبدالله پسر سلمان گفت:‏
پدرم سلمان فرمود: ده روز بعد از رحلت رسول خدا صلی الله ‏علیه و آله از منزل بیرون آمدم، حضرت علی علیه السلام را ‏دیدم، به من فرمود: ای سلمان! بعد از رسول خدا صلی الله علیه و ‏آله نسبت به ما جفا کردی!‏
عرض کردم ای ابوالحسن! آیا مثل تو شایسته ی جفا است؟ (عذرم ‏این است که) غم فراق رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا گرفته، ‏از این رو نتوانستم به خدمت شما برسم.‏
فرمود: ای سلمان! نزد فاطمه(س) برو که مشتاق دیدار توست و ‏می خواهد هدیه ای که از بهشت برایش آمده به تو عطا کند.‏
به محضر فاطمه (س) رفتم، به من فرمود: نسبت به ما بی مهری ‏کردی که اینجا نمی آیی.‏
عرض کردم: آیا سزاوار است که من به شما بی مهری کنم؟!‏
حضرت عرض کرد: بنشین و درست بیندیش که چه می گویم، من ‏دیروز در همین مکان، کنار در بسته، نشسته بودم و در غم فراق ‏رسول خدا صلی الله علیه و آله و قطع وحی، فرو رفته بودم که ‏ناگاه دیدم در بسته ، باز شد و سه دختر به طرف من آمدند، که ‏کسی را به حسن جمال و خوشبویی آنها ندیده بودم، برخاستم و ‏پرسیدم: آیا شما از اهل مکه هستید یا از اهل مدینه؟
گفتند: ای دختر رسول خدا! ما اهل زمین نیستیم، خداوند ما را از ‏بهشت فرستاده است، زیرا بسیار مشتاق دیدار تو بودیم.‏
از یکی از آنها که به نظر بزرگتر از دیگران بود، پرسیدم: نام تو ‏چیست؟
گفت: من مقدوده هستم و این نام به این خاطر است که خداوند مرا ‏برای مقداد آفریده است.‏
از دیگری پرسیدم: نام توچیست؟
گفت: من ذره هستم و این نام به خاطر آن است که خداوند مرا ‏برای ابوذر آفریده است .‏
از سومی پرسیدم: نام تو چیست؟
گفت: من سلمی هستم و این نام به خاطر آن است که خداوند مرا ‏برای آزاد شده ی پدرت سلمان آفریده است.‏
آنگاه چند عدد از خرمای بهشتی به من داد که از برف سفیدتر و ‏از مشک خوشبوتر بود.‏
سلمان می گوید: آنگاه یکی از آن خرماها را به من داد و فرمود: ‏امشب با این رطب افطار کن و فردا هسته اش را برایم بیاور.‏
رطب را گرفتم و از منزل بیرون آمدم، به هر کس می رسیدم، می ‏پرسید: ای سلمان! گویا همراه تو مشک است. می گفتم:آری.‏
شب شد و با آن افطار کردم، ولی هسته نداشت؛ فردای آن روز به ‏حضور فاطمه (س) رفتم و گفتم: خرما هسته نداشت.‏
فرمود: چگونه هسته داشته باشد، با آنکه از درخت بهشتی است و ‏آن درخت را خداوند در دارالسلام بهشت افشانده و پاداش دعایی ‏است که صبح و شام می خوانم و پدرم آن را به من آموخته و ‏سفارش کرده است که همواره آن دعا را بخوانم.‏
گفتم: آن دعا را به من بیاموز.‏
فرمود: اگر می خواهی بیماری تب به سراغ تو نیاید، این دعا را ‏همواره بخوان، من آن دعا را آموختم و به بیش از هزار نفر از ‏مردم مدینه و مکه که به بیماری تب مبتلا بودند، تعلیم دادم. همه ‏ی آنها از این بیماری شفا یافتند، دعا این است:‏
‏«بسم الله الرحمن الرحیم - بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم ‏الله نور علی نور، بسم الله الذی هو مدبر الامور، بسم الله الذی خلق ‏النور من النور، الحمدلله الذی خلق النور من النور، و انزل النور ‏علی الطور فی کتاب مسطور فی رق منشور بقدر مقدور علی نبی ‏محبور، الحمدلله الذی هو بالعز مذکور و بالفخر مشهور و علی ‏السراء و الضراء مشکور و صلی الله علی سیدنا محمد و آله ‏الطیبین الطاهرین.» (32)‏
در مورد تشیع سلمان و پیوند مقدس و خلل ناپذیر او با علی علیه ‏السلام و آل علی علیه السلام در بخش سوم سخن خواهیم گفت.‏

جنگجوی جوان ایرانی در جنگ احد
پس از سلمان و ام الفارسیه، از بعضی از متون اسلامی فهمیده ‏می شود که ایرانیان دیگری نیز در همان سال های اول هجرت ‏بوده اند که به اسلام گرویده اند و حتی در جنگ احد (در سال سوم ‏هجرت) جزء سپاه اسلام بوده اند، چنانکه در تاریخ آمده: یک جوان ایرانی در جنگ احد در صف سپاه اسلام ضربتی سخت بر ‏دشمن کوبید و فریاد برآورد: ‏
‏«خذها و انا الغلام الفارسی؛ بگیر این ضربت را از من که جوانی ‏ایرانی هستم.»‏
رسول خدا صلی الله علیه و آله دریافت که سخن او ممکن است ‏شعله ی تعصب نژادی دیگران را برافروزد، به آن جوان ‏فرمود: «بگو از یک جوان انصاری !»(33)‏

شاگرد جدی ایرانی پای منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله ‏
ابن حجر در کتاب «الاصابه » می نویسد: مردی از ایرانیان به ‏نام ابوشاه، پای منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و خطبه ‏ی بلیغ و سودمند آن حضرت را می شنید، پس از پایان خطبه، به ‏حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: دستور بدهید ‏این سخنان را بنویسند.‏
آن حضرت به آنان که سواد نوشتن داشتند، فرمود:‏
‏«اکتبو لابی شاه؛ این سخنان را برای ابوشاه بنویسید.»(34)‏
به این ترتیب می بینیم، یکی ایرانی جدی و مصمم در سال های ‏آغاز هجرت، در فکر ضبط و ثبت بیانات رسول خدا صلی الله ‏علیه و آله بود تا از آن بهره مند شود و آن سخنان بلند پایه برای ‏آیندگان باقی بماند.‏

پی نوشتها

‏1.بهجه الآمال، ج4، ص 437؛ الغارات، ج2 ، ص 823.‏
‏2. خصال صدوق، ج1 ، ص 255.‏
‏3. بحارالانوار، ج22، ص 346.‏
‏4. همان مدرک، ص 324.‏
‏6. بهجه الآمال، ج4، ص 409.‏
‏7. اعیان الشیعه، ج7، ص 286؛ بهجه الآمال ، ج 4، ص 410.‏
‏8. با توجه به اینکه عدد لشکر مسلمین طبق مشهور، حدود سه ‏هزار بود، طول مجموع خندق را بعضی دوازده هزار ذراع(تقریبا ‏شش هزار متر) تخمین زده اند و به گفته ی بعضی از مورخان، ‏حفر خندق در شش روز به انجام رسید ( طبقات ابن سعد، ج2، ‏ص 67).‏
‏9. اعیان الشیعه، ج7، ص 386؛ مجمع البیان، ج2، ص 427.‏
‏10. همان، ص 32.‏
‏11. میرزا حسین نوری، نفس الرحمن، ص 31 و 33.‏
‏12. اختصاص شیخ مفید، ص 223.‏
‏13. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج18، ص 36.‏
‏14. بحارالانوار، ج22، ص 330.‏
‏15. نفس الرحمن، ص 141؛ حلیه الاولیاء، ج1، ص 186.‏
‏16. سید محسن امین، اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج7، ص 287.‏
‏17. بهجه الآمال، ج4، ص 413.‏
‏18. سیره الحلبیه، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی، چاپ ‏بیروت، داراحیاء التراث العربی، ج2، ص 313 و در کتاب بهجه ‏الآمال، ج4، ص 433 و همچنین در تفسیر مجمع البیان، ج2، ص ‏‏427 آمده: و کان سلمان رجلا قویا... «سلمان ( در ماجرای کندن ‏خندق) مردی نیرومند بود...».‏
نیز این مطلب در تاریخ طبری، چاپ بیروت، ج2، ص 92 آمده ‏است.‏
‏19. سیره الحلبیه، ج2، ص 331؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی ‏الحدید، ج18، ص 35.‏
‏20. سیره الحلبیه، ج3، ص 134.‏
‏21. خرائج راوندی، طبق نقل بیت الاحزان محدث قمی، ص 20.‏
‏22. حشر/7.‏
‏23. الاختصاص شیخ مفید، ص11.‏
‏24. علامه مجلسی، بحار، ج22، ص 384.‏
‏25. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، طبق نقل بحار، ج22، ص ‏‏384.‏
‏26. بحار، ج22، ص 341 و 350.‏
‏27. رجال کشی، ص9.‏
‏28. علامع علیاری ، بهجه الآمال، ج4، ص 412.‏
‏29. محدث حویزی، نورالثقلین، ج3، ص 23.‏
‏30. شیخ صدوق، عیون اخبار الرضاَ، ج2، ص 200.‏
‏31. میرزا حسین نوری، نفس الرحمن، ص 36.‏
‏32. شیخ صدوق، معانی الاخبار، ص 207.‏
‏33. قاموس الرجال، ج2، ص 451؛ نفس الرحمان، ص 81 و ‏‏82.‏
‏34. سنن ابی داوود ،ج2، ص 625.‏
‏35. نفس المهموم، ترجمه ی شعرانی، پاورقی 356.‏

منبع: کتاب رابطه ی ایران با اسلام و تشیع
نویسنده: محمد ‏محمدی اشتهاردی