این شعر بر اساس این تصویر سروده شده

وقتی میان موج خروشان غصه ها
در کشتی تحیر و غفلت نشسته ام
در اوج وحشت و یک آسمان بلا
از هر امید و دست نجاتی گسسته ام
وقتی که لحظه ها ز فنا موج میزنند
چشمان بی فروغ دلم باز می شود
در این تلاطم و گرداب بی امان
روحم تجسم یک راز می شود
ناگاه از میان افقهای دور دست
نوری به قلب خفته من شور می دمد
نوری ز جنس امید و حیات و عشق
نوری که دیده به یک کور می دهد
انوار گرم و روح نواز تو مهربان
در قاب خالی چشمم نفوذ کرد
راه نجات را به قلبم عیان نمود
شام سیاه مرا مثل روز کرد
صهبانا ( وبلاگ شعر من ) http://www.sahbana.blogsky.com/