وصیت

وصیت

آنچه دوست دارم فرزندانم بدانند
وصیت

وصیت

آنچه دوست دارم فرزندانم بدانند

عزیز بی یاور ...


میان برگ به برگ صحیفه قلبم

میان سطر به سطر سپید هر برگم 

میان حرف به حرف سیاه هر سطرم

میان نقطه به نقطه کنار هر حرفم

....

میان قطره ی اشکی کنار هر نقطه

میان چشمه  خونی کنار هر قطره

میان شوق وصالی کنار هر چشمه

میان جسم شهیدان کنار هر تپه

....

میان لقمه ترکش ، کنار سفره ی مین

میان زخم  هیاهو ، غریو خشم زمین

میان زمزم آتش ، میان قحطی آب

میان وحشتِ از مرگ و زَهرِ تلخ کمین

....

میان شوق گلوله برای بردن سر

میان بال پرنده ، فشار لنگه ی در

میان قعر زمان و  میان اوج قرون

فقط به جستجوی تو هستم، عزیز بی یاور


گرافیک و متن :  سعید پونکی (وبلاگ صهبانا)




ظهور خورشید ...


تجسم کن زمانی را ...

که با ابریشمین نقش خیالت

صُفه ی ایوان قلبم را

به دستان نیایش فرش می کردم


تجسم کن زمانی را ...

که با بال و پر سیمرغ گونِ نام تو هردم

تمام هستی ناقابلم را من

نثار عرش می کردم 


تجسم کن زمانی را ...

که با جاروب مژگانم

تمام گردهای دوری از یاد عزیزت را

زجان خسته ام رُفتم


تجسم کن زمانی را ...

که با آئینه های انتظار تو

تمام پرده های شام غیبت را

به خورشید ظهورت ، نقش می کردم


سعید پونکی


صهبانا  . وبلاگ اشعار من ...

http://sahbana.blogsky.com

فاذا فرغت فانصب ... والی ربک فارغب ...


پیشانی بر خاکی بگذار  که از آنی و روزی همان خواهی شد ...

به او بگو بزودی خواهی آمد ...

از صبحگاه تا شامگاه ...

هفده رکوع ، قامت بر اراده الهی می شکنی ...


سی و چهار بار سربر خاک می گذاری ...

تا بیاد بیاوری که میروی

و سی چهار بار سر ازخاک بر می داری ...

تا بدانی که برانگیخته خواهی شد .


پس هنگامی که از مهمی فارغ می شوی ... به مهم دیگری پرداز

و بسوی پروردگارت توجه کن ... 


سوره انشراح آیات هفت و هشت .

سخت تر از کوه ...


ما همیشه در حال جابجایی  کوه هستیم؟! ...

کوهی بس سنگین ...

بدون آنکه بدانیم ... 

کوه دلمان را می گویم !.... 


خوشا آنها که کوه دلشان در برابر آیات قرآن خاشع است ...


 اگر این قرآن بر کوهی نازل میشد هر آن می نگریستی ...

که در برابر آن خاشع می شد و از خوف خدا می شکافت ...


سوره حشر . آیه 21


چند لحظه آرامش ...

وبلاگ دست نوشته های من

http://aramesh1.blogsky.com


چند لحظه آرامش ...

اگر خود را در دریای نیایش غرق کنی

در ساحل آرامش پیدایت خواهند کرد ...



وبلاگ دست نوشته های من ...

چند لحظه آرامش ...

 http://aramesh1.blogsky.com

شاهد باش ...


هر شبانه روز به پایان می رسم و آغاز می شوم ...

بایادت ... پنج آغاز ...

 

هو المنعم

آنها که صاحب نعمتند و نعمت از خود می دانند گمراهند و مستمند...

وآنها که نیازمندند و از تو می خواهند دانایند و ثروتمند ...

منعما از صاحب نعمتان گمرا ه بی نیازمان کن ...


اول معلم من ...

نعمت دادی ... آزمودی

نعمت گرفتی ... آزمودی 

حمدت کردم ... آزمودی

کفران کردم  ... آزمودی

برای تو آزمودن ما نیاز نبود...

آزمودی تا بیاموزیم ...

تا آموزگار را بشناسیم ...

تا خود را بشناسیم ...

خدایا خودم راشناختم...

تو تنها معلمی هستی که پاسخ آزمون را حین امتحان میدهی !

ترا به آزمون هایت قسم رهایم نکن...



کریما!

با فکری که تو دادی به تو شک می کنیم ...

با بدنی که تو دادی گناه می کنیم ... 

با همه کوچکی مان مقابلت می ایستیم

و...

چه برهانی از این روشنتر که تو بزرگی ؟

ما انسانها وقتی :

وسیله ای میسازیم اول فکر مهار کردنش هستیم ... 

 دری میسازیم فکر قفلش هستیم ...

 دیواری می سازیم فکری بلندی و استحکامش هستیم ...

آتشی روشن می کنیم  فکر خاموش کردنش هستیم ...

از حالا به فکر نافرمانی رباتها هستیم ...

فکر اینکه همه چیز در " اختیار مان " باشد... 


حال آنکه :  تو "اختیار" همه چیز را به خود ما دادی ...

تدبیر ... تقدیر...

خدایا تدبیر من در مقابل تقدیر تو ... مانند حقارت من است مقابل عظمت تو ...

یادم بده که در مقابل تقدیر تو تدبیر نکنم... و راضی به رضای تو باشم...