خداوندا !
اگر من نبودم، چگونه بودنت را می فهمیدم ؟...
حال که هستم ،چرا بودنت را نمی فهمم؟
پس این هستی با نیستی چه تفاوتی دارد!؟
با هم بودن ملاک نیست ...
با همه بودن ملاک نیست ...
تنهایی یعنی من بدون او ...
تنهایی یعنی تو بدون او ...
تنهایی یعنی ما بدون او ...
چرا می گوییم خدا تنهاست ... وقتی که بی او همه تنهایند؟
شاید چون تنهایی فقط برازنده اوست ...
لا اله الا هو ...

با دست های سرد نفسهای آخرم
این واپسین تعلق خود را به این جهان ...
برچشمهای منتظرت هدیه می کنم....
بر آن نگاه خسته ی بی تاب مهربان ...
آری! تو ... مادرم...
اندوه یک نگاه ... سردی اشک و ... آه ...
بر چهره تکیده ی من پای می نهد ...
دردی کمر شکن به تنم زخمه می زند
براین شکسته ساز....
ازعالمی دگر ...
گویی ترانه ای ز کرانهای دور دست ...
برگوشهای بسته من چکه می کند...
پژواک ناله های حزینم ...
آه .... آه...
با مانده ی توان و رمقهای آخرم
بر زخم بی شکیب تنم دست می برم ...
گرمی سرخ خون ...
بر آتش کویر تنم آب می شود...
تسکین درد و خواب ...
در لحظه های ناب ... میان خزان و برگ...
یا زندگی و مرگ ...
یاد تمام مدت عمرم در این جهان ...
با سرعتی عجیب ... مانند یک شهاب ...
از روبروی نظرم محو می شود ...
کو آن نسیم یاد ؟...
سردی سرخ فام وجودم میان دشت
دشتی پر از شقایق پرپر میان باد ...
چون لاله ای که خرد شود در میان برف
چون گندمی که خرد شود زیر آسیاب
مانند یک سراب ...
چشمان من به نرمی یک خواب می رود...
خوابی عمیق و ژرف ...
خوابی سپید و سرد ....
بیاد زمانی که به هجدهمین بهار زندگی ام نزدیک می شدم .
قصه ی تلخ امداد گری که اولین مجروحش را ندید ....
منطقه قلاویزان - مهران
11 بهمن 1365
ادامه مطلب ...
نتایج این تحقیق در شماره ماه آوریل نشریه «Archives of Pediatric and Adolescent Medicine» منتشر شده است.
برداشت از عصر ایران http://www.asriran.com/fa/news/164713
سلام . امروز یکی ازدوستان کامنتی کوتاه با چهار ، پنج کلمه برایم در قسمت نظرات قطعات گودری 3 گذاشت ....
بدون منبع چرا؟
واقعا چرا؟
هر چند که جواب مفصلی خدمتشان نوشتم و چون آدرسی نگذاشته بودند آن را ... و نهایتا از ایشان عذر خواهی می کنم .اما تصمیم به حذف مطالب گرفتم ....
کاش دوستانی که در فضای نت مطلب می گذاشتند سعه صدر بیشتری از خود نشان می دادند تا دیگران هم فرا از اینکه چه کسی این مطالب را نوشته از آن استفاده کنند.... البته توقع ایشان کاملا صحیح ومنطقی است . اما تا اجرای قانون کپی رایت در کشور بی سرو سامان ما این حرف همه گیر نخواهد شد. باز هم از همه دوستانی که بدون اجازه یا ذکر منبع از مطالبشان استفاده کرده ام عذر خواهی کرده و حلالیت میطلبم...
آنوقتها مجنون ِ لیلی فرق می کرد...
داغ دلش با بنده خیلی فرق می کرد...
من از تمام نامرادیها گذشتم
مجنونیم با ناز لیلی فرق می کرد!...
آنوقتها مجنون کمی محجوب تر بود...
لیلی قصه هم کمی مغرور تر بود...
اینروزها دیگر حیایی هم نمانده !
گر مانده بود از هر نظر مطلوب تر بود...
آنوقتها لیلی زمجنون قهر می کرد...
شعر نمی آیم ... نیا ... را بحر می کرد
بیچاره مجنون بس که دنبالش روان شد
گویی تمام نقشه ها را طرح می کرد...
آنوقتها ابروی لیلی چون کمان بود
ابروی مجنون هم چو طاق آسمان بود
این روز ها ابروی هر دو آب رفته !
ابرو! چه گویم ... چون نخی بی رنگ و جان بود.
سعید پونکی

روزی کلاغ قلب من با سینه ام گفت
در باز کن از این قفس رنجیده ام من
در باز شد مرغک پرید و زود برگشت ...
گفتا برون درد است ! اینجا بیمه ام من ...
از آستان یار تا کوی غریبی ...
تنها به میزان نمی! از راه مانده ...
چشمان زیبایت که شبنم سود گردد
تنها به قدر شبنمی از آه ! مانده ...
در آسمان چشم تو مهتاب می شوم
با بارش نگاه تو بی تاب می شوم
از گرمی محبت تو تشنه مانده ام
با قطره های عشق تو سیراب می شوم
سعید پونکی